تبليغاتX
پسرشرقي
شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 16:16
بعضی اوقات  به این فکر می افتم که باآ بااآ  از این بازار خود نمایی عقب نیفتی بخوان و بخوان که تو هم ... شوی ولی فورا به خود می گویم که این همه قیل و قال می خوانیم که چه شود این همه دانش می افزاییم که چه شود که آخر جلب توجه کنیم که بله ماهم ... یا کسب جا کنیم که قدرتی به دست بگیریم و بعد... یا کسب نان کنیم که بعد...

در میخانه گشایید به رویم شب و روز که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم

 

 

 

 

نوشته شده توسط محمدجعفراسلامي | لینک ثابت | موضوع:  

دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 17:26
دیشب نزدیک سحر وقتی تلویزیون را روشن کردم برنامه ای را گذاشته بود که در آن از یک  جنگل بان ساده مستندی تهیه کرده بودند نگاه به پیر مرد حتی از پشت شیشه تلویزیون هم شور و شادی خاص خودش را منتقل می کرد پیر مرد جنگل بان در جنگل بود و از همه چیز بی خبر بود و از همه چیز باخبر آری شاید از همه مسایلی که ما آنهارا مسئله میدانیم و واقعا مسئله نیستند خبری نداشت و لی از مسئله ای که ...بود باخبر بود از نمازش که فیلم بر می داشتند نه «ولا الضالین» کشیده ای داشت و نه ترتیل آنچنانی ولی صدای آرام آرام نمازش عرقهای شرم را بر هر مدعی که دم از علم می زد می آورد

نوشته شده توسط محمدجعفراسلامي | لینک ثابت | موضوع:  

یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 16:15
اي واي فردا هم جلسه اوليا و مربيان است حتما بايد پدر من هم حضور داشته باشد

بابا مي شود كه بدون لباس به مدرسه بيايي آخر اگر با لباس به مدرسه بيايي از فردا همه مرا مسخره مي كنن

اين زبان حال خيلي از بچه ها يي است  كه پدرشان رو حاني هست و آن بچه با لباس رو حانيتي كه بچه ها تن پدرش در مدرسه ديده اند مسخره مي شود حتي شايد در خيلي از مدارس مدير ها و معلمان هم اگر بفهمند پدر اين بچه روحاني است واويلاست مثل اينكه يارو طلب باباش رو از اين بچه دارد

امروز عكس جالبي را از سيد حسن تقي زاده ديدم كه معمم بوده او كه سخت در جريان مشروطيت طرفدار سكولاريزه شدن و در حزب دمكرات بوده خودش را با لباس روحانيت در حضور مردم قرار مي دهد تا از محبوبيت بيشتري برخوردار باشد

تقي‌زاده و عده‌اي از نمايندگان دوره اول مجلس شوراي ملي. از راست: محمدقلي مخبرالملك (هدايت)، محمد مظاهر، ميرزاآقا فرشچي، ابراهيم آقا تبريزي، مرتضي‌قلي نائيني، حسن وثوق، رضا مهدوي، صادق صادق، حسنعلي كمال هدايت، حسن تقي‌زاده و حسن بانكي

نوشته شده توسط محمدجعفراسلامي | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 15:33
زدانش پی افکند کاخی بلند    که ازباد و باران نیابد گزند

چند وقت پیش یک تحقیقی که مربوط به الذریعه آقابزرگ طهرانی بود به گروه تاریخ پیشنهاد شد و من هم قسمتی از کار را به عهده گرفتم و امروز شروع به تتبع در این کتاب شریف را شروع کردم و از این همه تلاش که آقا بزرگ برای این کتاب کشیده است به شگفت آمدم واقعا زحمتی بس عظیم کشیده که اگر حاصل تمام عمرش فقط همین کتاب باشد جای بسی تکریم دارد و حالا با حس دیگری به او می گویم

آقا بزرگ

نوشته شده توسط محمدجعفراسلامي | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 19:23
آيا مي شود فارغ از اين هيا هو زندگي كرد ؟

آيا مي شود از اين نقاشي هاي دنيا كه چهره مان بدان ها رنگ گرفته خلاصي گرفت ؟

اي كاش راهش را مي دانستم و دل را به آن راه مي سپردم تا راحت شوم

و ديگر كسي را به غير دوست نبينم



نوشته شده توسط محمدجعفراسلامي | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه دهم فروردین 1388 ساعت 11:12
از دير باز حوزه علميه مشهد مشي ضد فلسفيش بر فلسفيش مي چربيده و در طي اين چند سالي كه من در اين حوزه مشغول تحصيل هستم بارها و بارها طلاب   فلسفه را بي علت سياه رنگ مي كنند و وقتي علت را خواهانم چند اسم بزرگ از حاميان اين تفكر رديف مي كنند ولي وقتي پيرامون همان اشخاص تفحصي به عمل آيد متوجه مي شوي كه نظر شان با اينان بسيار متفاوت است كه متوجه مي شوم كه اصلا اين افراد حرف اساتيد خود را هم نفهميده اند

چه طور است كه با قدمت طلايي حوزه مشهد تا به حال كتابي پيرامون افكار اين مكتب فكري كه محمد رضا حكيمي نام آن را  تفكيك نهاده به بازار عرضه نشده است تا از ياوه گويي هاي افرادي كه خارج از اين حوزه
در موردش مي گويند
در امان باشد البته كتابي بنام مكتب تفكيك از آقاي محمد رضاي حكيمي به بازار فكري فضلا عرضه شده كه به نظر تحقيق جايگاه قابل اعتمادي راكسب نكرده است بنده هم كه به دنبال مناظره در اين باب بوده ام كه حد اقل از اين مناظرات چهار چوب اين تفكر را به دست آورم چيز به خصوصي به دست نياوردم

جديدا كتابي به نام  صراط مستقيم چاپ شده است كه به نقد افكار مكتب تفكيك ‌‌‌(بنا به تقريرات دروس آقاي سيد جعفر سيدان)پرداخته كه البته خاطر حاميان آن جناب را مخدوش نموده است و من هم اميد داشتم كه حد اقل مناظره كتبي پديد آيد اما هنوز جواب آن چناني را نه ديده و نه شنيده ام

نوشته شده توسط محمدجعفراسلامي | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت 16:23

از کوچه قدیمی گذری می کنم چشمم را مغازه ای به دوخته که صاحبش پیر مردی است خوش رو آیا می شود که با این پیر مرد گپی بزنم واز اوضاع این کوچه اطلاعی به دست بیاورم فضول نیستم به خاطر این   که اصلا این کوچه با کوچه هایی که من و تو زندگی می کنیم خیلی فرق می کند تا الآن که به مغازه این خیاط رسیدم چند نفری که هیچ رابطه ای بین من و آنها نبود به من سلام کردند دلیلش هم هیچ چیز جز معرفت و منش قدیمیشان نیست آری این کوچه توانسته خودش را بین همه هیاهو هایی که ما داریم سالم نگه دارد دیوارهایش،دكان هایش،صاحب دکان ها همه وهمه با من سخنن می گویند :«چرا شهر را خالی از فرهنگ قدیمیتان کردید» من به ایشان حق می دهم چرا ما تاثیر پذیریمان را معتدل نمیکنیم حالا می خواهم با این پیر مرد صحبت کنم

آی پیر مرد تا کی می خواهی کنج این مغازه به درز و دورز مغازه سر کنی

آی جَوون اگه من این کار را نکنم  همه این هم سن وسال های من که در این کوچه زندگی می کنند بی پارچه می شوند ...

 

پست بعدی:ادامه خاطره

نوشته شده توسط محمدجعفراسلامي | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ساعت 19:23
از كوچه اي قديمي گذر مي كنم و چشمهايم  فضولي مي كنند به مغازه ها نگاه ميكنند به كساني كه از كنارم ميگذرند نگاه ميكنند گويا چيز هاي عجيبي مي بينند انگار آدم هاي اين كوچه غير از آنهايي هستند كه قبلا مي ديدم انگار مغازه ها سواي مغازه هاي ديگرند به قول ننجونم : «اينا روح دارن» نوعي شرافت از منششان بر ميخزد پير مرد هايش همانهايي كه نه چيزي از وسايل مدرن و نه چيزي از دنياي جديد ميدانند و به قول مردم نسل سوخته اند وقتي به من مي رسند مثل برادر سلامم ميكنند آري اين كوچه ي قديمي است آدم هايش قديمي اند و اصالت خودشان را حفظ كردند آخر كوچه رسيدم دوست ندارم قدم ديگري به دنياي هميشگيم بگذارم دوست دارم كه بيشتر كوچه را دور بزنم 
نوشته شده توسط محمدجعفراسلامي | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 18:59

باز غمي دوباره غمي كه آه هاي بلندي افروخته

آري غم دختر علي عليه السلام

بزرگ است مصيبت خواهري مظلوم كه در راه امام و برادر معشوق به مبارزه اي پر شور در برابر ستم كاري كافر پرداخت

بزرگ بود مبارزه اش مبارزه اي كه نه گرز و نه خنجر تاب مقاومتش را داشت

گرز و خنجر  تن برادرش را  دريدند تن پسرش را، تن هفده خورشيد بي غروب از خاندانش را اما او چه گفت ؟ او گفت: «اي ستمكاران شما خون پسر رسول خدا را بر زمين جاري كرديد»

نوشته شده توسط محمدجعفراسلامي | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه نوزدهم بهمن 1387 ساعت 20:28

نمی دانم تا به حال برایت پیش آمد کرده که نعمتی در دستت باشد و  برایش زحمتی نکشیدی ولی يك دفعه به خود آيي و متوجه شوی کسانی که هیچ رابطه ای با زبان و فرهنگ و و تاریخت  ندارند وحشتناك از آن نعمت استفاده کنند (ببخشید این کلمه را به کار بردم چون لفظی با مفهومی بالاتر از این کلمه را پیدا نکردم ) وحشتناک پیرامون آن کار کنند . این حس با اندک مطالعات به دستت میآید مثل من اما نیدانم سانی که از من و تو بیشترمطالعه داشتند به جای کلمه وحشتناک چه می گذارند؟

 تا چه زمانی باید به خواجه نصیر طوسی وخوارزمی و رازی و ابوالبرکات و ابن سینا و ابن رشد و کندی و ... ببالیم آیا وقت رنسانس اسلامی نیامده ؟

 

نوشته شده توسط محمدجعفراسلامي | لینک ثابت | موضوع: